
دوست عزیزسلام از اینکه لحظاتی را با من هستید ممنون ا ز
دوستانی که برای اولین بار به این وبلاگ سر میزنند خواهشمند ام
لطفا پیشنهادات انتقادات و نحوه اشنا شدن خود را با این وبلاگ
در قسمت نظرات اعلام نموده .و جهت اخذ اطلاعات در
خصوص درامد اینترنتی بر روی اگهی oxinads.دربالای صفحه
کلیک کنند

زینب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:17  توسط زینب
|
داستان کلیله ودمنه [صفحه 1]
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
|
نگه کن که شادان برزین چه گفتبدرگه شهنشاه نوشین روانزهردانشی موبدی خواستیپزشک سخنگوی وکنداورانابرهردری نامور مهتریپزشک سراینده برزوی بودزهردانشی داشتی بهرهایچنان بد که روزی بهنگام بارچنین گفت کای شاه دانشپذیرمن امروز دردفتر هندوانچنین بدنبشته که برکوه هندکه آن را چو گردآورد رهنمایچو بر مرده بپراگند بیگمانکنون من بدستوری شهریاربسی دانشی رهنمای آورمتن مرده گرزنده گردد رواستبدو گفت شاه این نشاید بدنببر نامهی من بر رای هندبدین کارباخویشتن یارخواهاگر نوشگفتی شود درجهانببر هرچ باید به نزدیک رایدرگنج بگشاد نوشین روانز دینار و دیبا و خز و حریرشتروار سیصد بیاراست شاهبیامد بر رای ونامه بدادچو برخواند آن نامهی شاه رایزکسری مرا گنج بخشیده نیستز داد و ز فر و ز اورند شاهنباشد شگفت ازجهاندار پاکبرهمن بکوه اندرون هرک هست |
|
بدانگه که بگشاد راز ازنهفتکه نامش بماناد تا جاودانکه درگه بدیشان بیاراستیبزرگان وکارآزموده سرانکجا هرسری رابدی افسریبنیرو رسیده سخنگوی بودبهربهرهای درجهان شهرهایبیامد برنامور شهریارپژوهنده ویافته یادگیرهمیبنگریدم بروشن روانگیاییست چینی چورومی پرندبیامیزد ودانش آرد بجایسخنگوی گرددهم اندر زمانبپیمایم این راه دشوار خوارمگر کین شگفتی بجای آورمکه نوشین روان برجهان پادشاستمگر آزموده رابباید شدننگر تاکه باشد بت آرای هندهمه یاری ازبخت بیدار خواهکه این گفته رمزی بود درنهانکزو بایدت بیگمان رهنمایزچیزی که بد درخور خسروانز مهر و ز افسر ز مشک و عبیرفرستاده برداشت آمد به راهسربارها پیش اوبرگشادبدو گفت کای مرد پاکیزه رایهمه لشکر وپادشاهی یکیستوزان روشنی بخت وآن دستگاهکه گر مردگان را برآرد زخاکیکی دارد این رای رابا تودست |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 2:12  توسط زینب
|
به نام خدا
گاو ما ما می كرد.
گوسفند بع بع می كرد .
سگ واق واق می كرد.
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی ....
شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.
.....................................................................
پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد !
او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!.....
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:21  توسط زینب
|